تبلیغات
شناخت عارفان - داستان سفر به اصفهان

داستان سفر به اصفهان

تاریخ:پنجشنبه 8 اردیبهشت 1390-04:10 ق.ظ

 
...                                      .

                                          

 

  داستان خوب شدن خانمی که در رضوان شهر سرطان داشت .

 

 

                                            بسم الله الرحمان الرحیم

      یکی دو سال قبل - طبق سنوات ماضیه -  حاج شیخ منصور عبد الرحیم  جرجانی - به اصفهان سفر کردند . حقیر با آقای مهندس جهانی که در اداره تاسیسات فنی آستان قدس - خادم امام هشتم است - قرار گذاشتیم که ما هم به اصفهان برویم . رفتیم برای رزرو بلیط هواپیما . آخرین نفراتی که توانستند بلیط دریافت کنند - ما دو نفر بودیم . ما آز آیت الله جرجانی زود تر به اصفهان رسیدیم . پرواز ما عصر بود . اما پرواز ایشان شب بود .

این اولین تجربه ما بود که - تا مدت یک هفته  - بیست و چهار ساعت  - در کنار ایشان بودیم . در مشهد مقدس چنین فرصتی امکان نداشت که ییش بیاید . 

شب آخر - ساعت دوازده  - مانند هر شب - گفتند : بیایید که بخوابیم .

آن شب به حقیر گفتند : شیطان به من می گوید : نخواب . عبادت کن . اما من می خوابم . که شما هم بخوابید .

   در عصر و زمان های گذشته ، آدم هایی زندگی می کردند که : اصلا در زندگی آن ها خواب وجود نداشته است . نسل هایی از افراد بشر ، در طول عمر خود ، هیچ نمی خوابیدند .

 حقیر اطلاع داشتم که عارفان یا نمی خوابند - ( تعجب نکنید . همین طور است که می گویم . در شهر مشهد مردی هست که  پانزده سال است نخوابیده است و فقط استراحت کرده است - اما به خواب نرفته است. البته سالم و سر حال هم هست - تازه عارف هم نیست ، بلکه بعد از یک بیماری ، دیگر به خواب نرفته است ، تا پانزده سال نخوابیده است . فقط در رخت خواب دراز کشیده است و استراحت کرده است ، اما به خواب نرفته است . - تا چه رسد به عارفان .  این عارفان که نمی خوابند - مظهر این آیه از آیه الکرسی هستند : لا تاخذه سنه و لا نوم  - نه چرت او را می گیرد و نه خواب .) - یا خیلی کم می خوابند . اما ایشان که :  در مشهد مقدس  چهار ساعت در شبانه روز می خوابیدند - ولی در اصفهان  - حال دیگران را رعایت کرده و  راس ساعت دوازده شب  می خوابیدند .


     یکی از روز ها به رضوان شهر رفتیم .......................................

 ( به امر استاد حذف گردید . ) نقل کرامات ممنوع شد .


      بعد از نقل داستان این خانم در رضوان شهر ، حقیر و آقای مهندس جهانی به حاج آقا یک نگاهی کردیم که :

عجب - ما  از این داستان خبر نداشتیم ؟

حاج آقا  این شعر را خواندند :

این همه آوازه ها از شه بُوّد  .                           گر چه از حلقوم عبد اله بُوّد .

 یعنی :  خدا این خانم را از سرطان نجات داد .

ما هم می گوییم :

 آری خدا  نجات می دهد - اما به وسیله نفس مطمئنه و قدسیه عارفان .

 

 مشهد مقدس - ارض اقدس امام رضا ( ع ) -

                                         ویراستار کتب حاج آقا جرجانی شاهرودی .

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
Gemma
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 03:19 ب.ظ
I am regular reader, how are you everybody? This article posted at this web site is in fact fastidious.
BHW
چهارشنبه 30 فروردین 1396 03:40 ب.ظ
If some one desires expert view on the topic of running a blog then i recommend him/her to pay a visit this website, Keep up the pleasant work.
مکان لاهوتی
پنجشنبه 8 اردیبهشت 1390 12:12 ب.ظ
اللًّهُـ‗__‗ـمَ صَّـ‗__‗ـلِ عَـ‗__‗ـلَى مُحَمَّـ‗__‗ـدٍ وَ آلِ مُحَمَّـ‗__‗ـَد

و عَجِّـ‗__‗ـلّ فَّرَجَهُـ‗__‗ـم

یا علی رفتم بقیع اما چه سود هرچه گشتم فاطمه آنجا نبود
یا علی قبر پرستویت کجاست آن گل صد برگ خوشبویت کجاست
هر چه باشد من نمک پرورده ام دل به عشق فاطمه خوش کرده ام
حج من بی فاطمه بی حاصل است فاطمه حلال صدها مشکل است
من طواف سنگ کردم دل کجاست راه پیمودم پس منزل کجاست
کعبه ی بی فاطمه مشت گل است قبر زهرا کعبه ی اهل دل است...

ایام فاطمیه تسلیت
التماس دعا
پاسخ سید اکبر دخانچی : سلام و درود بر شما - موفق باشید .
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo