تبلیغات
شناخت عارفان - شرحی کوتاه از زندگی حاج شیخ منصور عبد الرحیم جرجانی

شرحی کوتاه از زندگی حاج شیخ منصور عبد الرحیم جرجانی

تاریخ:سه شنبه 22 شهریور 1390-02:09 ق.ظ

 

.                                                                                                                                       .

   سفر به کلات نادری از مشهد مقدس در خراسان رضوی و بیان کوتاهی از زندگی نامه که صدا  ضبط شده  است .

                                                                                                                                                                         

         

                                              بسم الله الرحمان الرحیم

  سلام برشما دوستان و سالکان راه خدا

  کلام حاج آقا جرجانی شاهرودی - در این پست گزارش می شود . 

مسافرت و مشورت

پس از پایان ماه رمضان امسال برای بازدید از اراضی اطراف مشهد و خرید ملك، با استفاده از بینش استاد و هواخوری به طرف جاده كلات حركت كردیم. روز حركت، جمعه 11/6/1390 و ساعت حركت 6 صبح بود و هم سفران پسرم، محمدرضا و یكی از همكاران، جناب سرهنگ حمیدی بودند. با اولین توقف در کنار جاده استاد بر روی صخره‌ای صاف مشغول خواندن دو ركعت نماز شدند.

خرید مستقیم از کشاورز

به یكی از مکان‌های پرورش ماهی در 60 كیلومتری مشهد مقدس رسیدیم و قدری كدو خریدیم و استاد هم قدری گردو ابتیاع فرمودند و به ما سفارش كردند كه خرید از كشاورز دست واسطه‌ها را قطع كرده و خیری به زحمت كشان اصلی می‌رساند. همان جا هنگام حركت مشاهده كردیم كه ماشین پنچر است و پنچری آن را گرفته و حركت كردیم.

خاصیت گوجه فرنگی

در كنار رودخانه فرصتی شد تا برای صرف صبحانه توقف كنیم. به محض پیاده شدن استاد فوراً بر روی صخره‌ای دو ركعت نماز دیگر خواندند. ( بنا بر نظر ایشان در هر مکان که وارد می شویم مستحب است دو رکعت نماز خوانده شود .) هنگام صرف صبحانه به مناسبت رؤیت گوجه فرنگی در سفره و تذكر نافع بودن آن برای رفع پروستات توسط استاد، ایشان خاطره‌ای را از پدر بزرگوارشان بیان فرمودند كه شنیدنی است. ایشان در بیان خاطره اول اظهار داشتند:


داستان بیماری پدر و مشورت پزشک با حاج آقا جرجانی

حدود 15 سال پیش پدرم به بیماری پروستات مبتلا شد. ایشان را بردیم بیمارستان موسی بن جعفر و قرار شد كه آقای دكتر یارمحمدی عمل كند. ایشان راداخل اتاق عمل بردند . بعد گفتند كه دكتر شما را می‌خواهد. رفتم داخل اتاق عمل. دیدم ایشان لباس عمل هم پوشیده بود تا برود پدرم را عمل كند. گفت بیا داخل. رفتم داخل گفت: فلانی، ببینید! من متخصصم در این رابطه، این‌ها هم دو نفر از همكاران من هستند، این‌ها هم متخصص‌اند. من به عنوان یك دكتر و متخصص و این رفقایم صلاح نمی‌دانیم پدر شما را عمل كنیم. از نظر علمی صلاح نمی‌دانم ایشان را عمل كنم، سن بالا است، 80 سال شاید بیشتر باشد، ممكن است زیر عمل مشكلی پیش بیاید. حتی فرمود: من بیهوشی هم نمی‌زنم و بی حسی می‌زنم. باز هم من از نظر علمی صلاح نمی‌دانم، ولی هرچه شما بگویی من همان را عمل می‌كنم. این نظر تخصصی من است، ولی مسئله تدین چیز دیگری است، هر چه شما بگویید من عمل می‌كنم. چه كنم آقا،

نظر حاج آقا جرجانی برای عمل پدر

گفتم: آقای دكتر، تو آدم متدینی هستی، من نمی‌توانم پدرم را با این وضع نگاه دارم، توكل به خدا كن، برو عمل كن. تا گفتم توكل به خدا كن و عمل كن، خدا شاهد است فرمود: توكلت علی الله. برویم. آمدم بیرون. در همان اتاق عمل مشغول عمل شدند، من هم پشت در نشستم و مشغول ذكر شدم. آنها مشغول عمل من هم مشغول ذكر. در همان لحظه نذر زیارت كبیره را هم كردم كه در حرم حضرت رضا بخوانم.

عمل با موفقیت انجام شد

45 دقیقه بعد خبر آوردند كه عمل با موفقیت كامل انجام شد. بعداً هم ایشان را آوردند داخل بخش و دكتر سه چهار تا عمل دیگر داشت، عمل‌هایش تمام شد. می‌خواست برود به منزل آمد داخل اتاق و دید پدرم را آورده‌اند داخل بخش. فرمود: فلانی، گفتم: بله، فرمود: می‌خواهم بروم. من به حرف شما كردم و پدرت را عمل كردم، آن توكلت علی الله تو بود كه به من جرأت داد عمل كردم. شما هم باید به حرف من بكنی. گفتم: بفرما. گفت: امشب باید خودت بالای سر بابایت باشی. من اخوی و دیگری را قبول ندارم. خودت باید بمانی اینجا. من به حرف تو كردم تو هم به حرف من بكن. گفتم: چشم آقای دكتر، من هم می‌مانم. چشم. رفت منزل. باز دیدم ساعت 8 زنگ زده ببیند كه وضعیت بیمار چطور است. بعد به ایشان گفتم: دارد به هوش می‌آید. ایشان را بیهوش هم كرده بودند. با شنیدن این حرف خیلی خوشحال شد. عمل با موفقیت انجام شد و خوب شد و  بیرون آمد .

تشکر از پزشک و کلام دکتر

چند ماه بعد شاید دو سه ماه بعدش مرحوم آقا شیخ ذبیح‌الله قوچانی از دنیا رفت. من در یك جلسه‌ای رفته بودم برای تشییع جنازه، آنجا كه نشسته بودم دكتر یار محمدی آمد به تشییع جنازه آقای شیخ ذبیح‌الله و چفت من نشست. من گفتم: آقای یار محمدی، من می‌خواستم از شما یك تشكری بكنم. شما در عمل پدر - به حرف من كردی و عمل كردی. گفت: اگر شما از من تشكر  می‌كردی گناه می‌كردی‌. من به وظیفه‌ام عمل كرده‌ام. كاری انجام نداده‌ام كه تو از من تشكر كنی. اگر تشكر كرده بودی گناه كرده‌ بودی.

عمل همسر حاج آقا جرجانی

مورد دیگر: خانواده ما نیاز به یك عمل جراحی داشت. رفت آنجا و دكتر یار محمدی معمولاً بیمارستان موسی بن جعفر است. مطب ایشان در چهار طبقه است و تابلو دارد .  نوشته یار محمدی. در این قضیه دوم باز نیاز به عمل جراحی بود. خانواده را فرستادیم آنجا. ایشان گفته بود كه حاج آقا باید بیایند تا من با ایشان صحبت و مشورت كنم. من همین طوری عمل نمی‌كنم. اگر حاج آقا اجازه داد چشم. من می‌خواهم در این كار با ایشان مشورت كنم.

مشورت پزشک با حاج آقا

رفتیم و 20 دقیقه شروع كرد با من صحبت و مشورت كردن! من نظرم را گفتم. بعد گفت: نظر من هم همین بود، ولی می‌خواستم نظر شما را بدانم. یك شوخی هم كرد و ما آمدیم و ایشان هم عمل كرد. ایشان بسیار فرد مؤمن و متدینی است.


 


   در این جا من از استاد پرسیدم: اگر ممكن است زندگی نامه خودتان را برای ما بازگو فرمایید.

 

میلاد مسعود منصور عبد الرحیم و یادی از پدر

استاد: تاریخ تولد بنده 1334ش. است. نام پدرم حبیب بود. ایشان كشاورز و غیر روحانی، ولی مرد عاقل و فهیمی بودند. خیلی از مسائل اخلاقی و ادبی مثل نظم و انضباط را از ایشان یاد گرفتم. از جهت ایمان و اعتقادات در حد معمول بود. خیلی فوق‌العاده نبود، ولی در كارهایش خیلی دقیق بود.

 شرح تولد  و  معرفی مادر

بر عكسِ مادرم كه زن بسیار مؤمنه و عارفه خاصی بود كه من بسیاری از معارف را از ایشان یاد گرفتم. ایشان می‌فرمودند كه من در مسجد مشغول نماز بودم كه آنجا درد زایمان مربوط به شما گرفت. فرمودند: از مسجد آمدم منزل به صورت طبیعی طبیعی زایمان كردم بدون این كه قابله‌ای باشد. این را بارها مادرم می‌فرمودند كه این از خصوصیات شما بود و من اصلاً در زایمان شما اذیت نشدم. فرمود: من وضو داشتم داخل مسجد درد زایمان مرا گرفت و آمدم منزل و شما به دنیا آمدی. ایشان خیلی آدم عجیبی بود. خدا رحمتش كند. حالاتی داشت. همیشه دو ساعت قبل از اذان صبح این زن بیدار و سر سجاده بود. كمتر شبی می‌شد كه من بلند شوم و او خواب باشد. همیشه قبل از من روی سجاده بود. سحر حالش این طوری بود.

 دیدن مادر در خواب

یك مرتبه دو هفته شد و به خوابم نیامد رفتم سر قبرش و به صورت دعوا گفتم: در زمان حیات من نسبت به تو كوتاهی نكردم، تو الآن دو هفته است به خواب من نیامدی! مگر من چكار كرده‌ام كه نیامدی؟ همین طور به او گفتم. چهار شب پشت سر هم به خوابم آمد. چهار شب پشت سر هم! خیلی عجیب بود.

تشکیل هیئت مذهبی و عزاداری در کودکی

حدود 10 ساله بودم كه هیئتی تشكیل دادیم با بچه‌های محل. از روز عاشورا كه مراسم مردم تمام می‌شد مراسم ما بچه‌ها شروع می‌شد. این هیئت با بچه‌های روستای مجاور كه گرمه نام دارد، ما مراسم خیلی مفصلی برگزار می‌كردیم. تا روضه را شروع می‌كردیم می‌دیدیم بزرگان، اعم از پیرمردان و پیرزنان كه از دور ناظر بودند گریه می‌كردند.

علاقه به روحانیت و طلبه ها

از همان اوایل كودكی علاقه شدیدی به درس طلبگی و حوزه و علما داشتم. اصلاً هر عالم و روحانی را كه می‌دیدم قلبم نورانی می‌شد. دوست داشتم بروم نزدیك و با آنها حرف بزنم و صحبت كنم و نزد آنان بنشینم و علاقه وافری به آنان داشتم و الآن هم هست. الآن هم بنده به قشر روحانیت شدیداً علاقه‌مندم. نه از باب این كه طلبه هستم، بلكه به این دلیل است كه می‌بینم از بعد از غیبت امام زمان علیه‌السلام تا به امروز همین علما، مراجع و بزرگان بودند كه دین ما، آیین ما را حفظ كردند و حلال و حرام خدا را به ما رساندند و هرچه داریم از امور معنوی و علمی از همین قشر داریم. حالا در میان آن ها آدم‌های نابابی هم هستند، هیچ قشری بدون آفت نیست، این قشر هم آفاتی دارد با آنها ما كاری نداریم. من بارها به رفقا، چه شخصی و چه طلبه‌ها گفته‌ام ما مأموریم دنبال خوب‌های این‌ها باشیم،

آغاز دوران تحصیل علوم دینی

ما باید مثل زنبور عسل باشیم. زنبور عسل روی آن شهدها و گل‌ها و شكوفه‌ها می‌نشیند و نتیجه آن هم می‌شود عسل كه شفای 70 درد است. مگس كه نیستیم برویم روی كثافات بنشینیم. ما با خوب‌های آنان كار داریم و با بدهایشان اصلاً كاری نداریم. تا حدود سن 16 سالگی در زادگاه خودم چهار فرسخی شاهرود، قلعه محمد آقا بودم. در سن 16- 17 سالگی رفتم علی آباد كتول و در یك مغازه تجارتی شاگرد بودم.

2 سال آنجا بودم. بعد رفتم مدرسه علمیه صالحیه خدمت آیت‌الله رئیسی. بعدبه مشهد مقدس آمدم .

از ۱۸  سالگی تقریباً درس طلبگی را شروع كردید؟

تقریباً اواخر 17 بود . نزدیك 18 كه مشغول درس طلبگی شده بود. زمانی بود كه می‌بایست می‌رفتم به سربازی.

 فرمان حاج آقا شیخ بزرگ اشرفی به آقای سیف

برای سربازی برایم مشكلی پیش آمد که یا باید می‌رفتم كه در این صورت از درس می‌ماندم یا نمی‌رفتم كه مشكل داشتم. رفتم خدمت یكی از علمای شاهرود به نام آقا شیخ بزرگ اشرفی، پدر آیت‌الله اشرفی كه در حقیقت به شاهرود تبعید شده بود. ایشان نفوذ عجیبی داشت و از علمای كهن بود. جزء افرادی بود كه در كشف حجاب قیام كرده بود. پیرمرد بزرگ و از رجال خیلی عجیب بود. رفتم خدمت ایشان و گفتم: من طلبه هستم و برای سربازی هم مرا خواسته‌اند چكار كنم؟ یك روحانی به نام سیف آنجا بود كه كارهای ایشان دست او بود و در حكومت حرفش را می‌خریدند. با همان عصا اشاره کرد و صدا زد: سیف! سیف! گفت: بله. گفت: كار این شیخ را درست كن سربازی نبرندش. آن هم گفت: چشم آقا، چشم. همان شد دیگر ما را نبردند. نمی‌دانم چه نوشت و چكار كرد! دیگر هیچ كس برای سربازی از من خبر نگرفت.

سفر به مشهد مقدس

2 سال آنجا بودم. بعد آمدم مشهد و دروس سطح را تمام كردم. و مقداری خدمت آقای حجت بودیم. بعد خدمت اساتید دیگر حوزه تا این كه درس خارج فقه و اصول را خدمت آیت‌الله فلسفی بودم. چهارده سال خارج فقه و اصول را رفتم، دو دوره و نیم تقریباً. الآن دارد بیشتر می‌شود. ولی آن زمان را خدمت آیت‌الله فلسفی دو دوره و نیم رفتم. بعد از آقای فلسفی دیگر بنا نداشتم بروم. گفتم: اصول كه دیگر بس است.

درس آقای اشرفی - ادامه درس آقای فلسفی

فقه را هم می‌خواستم دیگر نروم. آقای اشرفی زنگ زد كه شما بیایید درس. گفتم: چشم می‌آیم. آن هم علت داشت. گفتم: ما داشتیم فكر می‌كردیم كه بعد از آقای فلسفی دیگر درس نرویم. ولی بعد كه حضرت عالی درس را شروع كردید، ما با همان رفقا و گروه خودمان به خاطر این كه درس شما رونقی بگیرد قرار بر این گذاشتیم كه همه برویم، می‌آییم همان جایی كه سر درس آقای فلسفی می‌نشستیم با رفقایمان همان جا می‌نشینیم. تصمیم داریم جایمان را هم عوض نكنیم. تا طلبه‌ها بیایند و ببینند. این كار را هم كردیم و رفتیم. الآن هم دارم می‌روم.


 

تبصره و تذکره : البته آن چه گفته شد بخشی از آن چه واقع شده بود می باشد و نه همه حقیقت .

به امید بیان واقعیت های بیشتر از زبان ایشان و هم چنین بیان حقایق از لسان دیگران

 مشهد مقدس - ارض اقدس امام رضا :     

 نقل از : سایت سیر و سلوک با اندکی تغییر در شکل و ظاهر مطالب .

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
Can you get an operation to make you taller?
جمعه 17 شهریور 1396 08:20 ق.ظ
I've learn a few excellent stuff here. Definitely worth bookmarking for revisiting.
I surprise how a lot effort you put to create any such excellent informative website.
Can stretching help you grow taller?
سه شنبه 17 مرداد 1396 02:35 ق.ظ
I am not sure where you're getting your information, but great topic.
I needs to spend some time learning much more or understanding more.
Thanks for wonderful info I was looking for this information for
my mission.
BHW
جمعه 1 اردیبهشت 1396 04:46 ب.ظ
Aw, this was a very nice post. Taking the time and
actual effort to produce a great article… but what can I say… I put things off a whole lot
and don't manage to get anything done.
یونس
سه شنبه 8 تیر 1395 01:08 ق.ظ
آرزویم اینه حداقل بتونم هفته ای یک بار پا منبر حاج آقا باشم.کاش میشد
مس عو د
شنبه 3 اسفند 1392 08:25 ب.ظ
سلام کاکو
قربون معرفتت طریق آقای جرجانی شبیه کدام یک از عرف است؟؟
نظر بزرگان درباره ایشان چیست؟؟
یاعلی
حسین میری اهل شاندیز
دوشنبه 13 آذر 1391 04:38 ب.ظ
سلا.متشکرم از این وبلاگی که برای حاج آقا ایجاد کردید.اما بیشتر از کرامات حاج آقا بیان کنید.سپاس
ستاره ی خندان
چهارشنبه 23 شهریور 1390 04:42 ب.ظ
وبلاگ جالبی دارین
موفق باشین
پاسخ سید اکبر دخانچی : سلام بر شما دوست عزیز - وب شما هم خوب است - بازدید کردم . پیام هم گذاشتم . موفق باشید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo